عرفان اسلامی

وبلاگ فلسفه و عرفان

اخلاق

فلسفه ي اخلاق

علم اخلاق و فلسفه اخلاق از نظر اسلام يكي از مهمترين و شريفترين علوم است و همه مي دانيم كه يكي از هدفهاي بعثت انبياء و مخصوصاً پيامبر اكرم (ص) تذهيب اخلاق و تزكيه نفوس بوده است « يزكيهم و يعلمهم الكتاب » ، « بعثت لاتم مكارم الاخلاق » و علماي اسلام هم به مسأله اخلاق توجه خاصي داشته اند و مربيان اخلاقي در هر عصري كم و بيش بوده اند و طالبان تذهيب نفس را راهنمايي مي كرده اند .
كلمه اخلاق كه از جمع خلق است در اصل لغت به معناي يك صفت نفساني است ، يا يك هيئت راسخه ، يك حالتي كه در نفس  رسوخ داشته باشد . مثلاً : خلق سخاوت يك حالت نفساني است كه كساني  كه اين خلق را دارند در موقع بذل و بخشش كه ميشود ديگر دچار ترديد نمي شوند كه آيا بخشش بكنند يا نه اين ملكه راسخه ، انسان را مستغني مي كند از اينكه درباره كاري كه مي خواهد انجام دهد تفكر كند يا ترديدي در انجامش داشته باشد ، بلكه خود به خود جهت فعل را رجحان مي دهد .
علم اخلاق علمي است كه بحث مي كند از انواع صفات خوب و بد ، صفاتي كه ارتباط با افعال اختياري انسان دارد و كيفيت اكتساب اين صفات و يا دور كردن صفات رذيله .
پس موضوعش صفات فاضله و رذيله است از آن جهت كه براي انسان ، قابل اكتساب است يا قابل اجتناب . با اخلاق فاضله و اخلاق رذيله آشنايي كلام داريم ، تفاوت اين دو اصطلاح اين است كه در اصطلاح اول ، آن هيئت راسخه نفساني منظور است ولي در اينجا ولوحالي هم باشد بدون اينكه رسوخ در نفس داشته باشد همين متصف به فضيلت و رذيلت مي شود و گاهي به يك معناي خاصي بكار مي رود فقط اخلاق فاضله مي گويند :
فلان كار ، اخلاق است يعني خوب است . يا فلان كار ، غير اخلاقي است يعني  ناشايسته است . 
در واقع فلسفه ي اخلاق از مبادي تصديقيه علم اخلاق بحث ميكند . يعني قبل از اينكه در علم اخلاق وارد شويم و ببينيم كدام كار خوبست و كدام كار بد . اين موضوع را پذيرفته ايم كه كارهاي خوب وبدي داريم و يك ملاكهائي براي تقسيم كارها به خير و شر يا حسن و قبح وجود دارد . پس در فلسفه اخلاق از اينگونه موضوع هاو بحث مي شود كه كار ما خوب است يا بد ؟ ملاك تقسيم كار خوب و بد چيست ؟ خوبي و بدي از كجا ناشي مي شود ؟      
در جواب بايد ببينيم خدا چه دستور داده يا چه كاري را متصف به حسن كرده انجام دهيم و چه كاري را فرموده بد است يا نهي كرده آنرا انجام ندهيم .       

ارزش اخلاق

ارزش اخلاق به اختياري بودنش است ،اگر كسي به زور كاري را انجام دهد اين ارزشي ندارد . چون اين الزام از طرف عقل خود انسان است و الزامي كه از خارج باشد با ارزش اخلاقي منافات دارد ، زيرا ديگري انسان را مجبور كرده كه به انجام كار بپردازد و اين عمل هيچ ارزشي ندارد اما اگر آدم خودش الزام كند ، اين عمل منافاتي با فعل اخلاقي ندارد .  
آنچه در ارزش اخلاقي مي بايست رعايت شود اين است كه از اختيار تكويني انسان اخلاقي صادر شود يعني فاعل فعل اخلاقي موقعي كه مي خواهد كار انجام دهد تكويناً اختيار داشته باشد كه بتواند انجام دهد و يا انجام ندهد . اما الزامي كه از حكم اخلاقي استفاده ميشود الزامي تشريعي است نه تكويني .
«ارزش اخلاقي فعل اختياري انسان تابع تأثيري است كه اين فعل در رسيدن انسان به كمال حقيقي انساني دارد .»   

نتيجه گيري :       
1. ملاك ارزش تأثير در كمال نفس دارد .
2. هر كاري كه بيشترين تأثير را در بالاترين كمال انسان داشته باشد عاليترين ارزش اخلاقي را خواهد داشت يعني هر كاري كه موجب تقرب بيشتري بسوي خدا شود . و هر كاري كه بيشترين تأثير را دور شدن انسان از خدا داشته باشد پيتترين ارزش ها و رذيلت ها خواهد بود .
3. ارزش هاي اخلاقي نيز در طول هم تابع نيت است و هم تابع شكل كار . به عبارت ديگر كار اخلاقي هم في حد نفسه بايد عمل صالح باشد ، يعني لياقت و شأنيت اين را داشته باشد كه انسان را به كمال برساند و هم داراي نيت صحيحي باشد تا كمالش به نفس برگردد .

فرق بين مفهوم اخلاقي و حقوقي

 احكام حقوقي و احكام اخلاقي مربوط به فعل اختياري انسان است و ضرورتش در رابطه با هدف است ؛ فقط هدفها در حقوق واخلاق تفاوت دارد . حقوق هدفش از تأمين نيازهاي جامعه تجاوز نمي كند و لذا بالاجبار هم ميتواند انجام بگيرد .  
اما در حكم اخلاق ، هدفي منظور است كه با نيت خاصي انجام نمي گيرد ولذا در احكام اخلاقي حتماً بايد نيت باشد .    

اخلاق مطلق است يا نسبي ؟

در بين برخي مكاتب اخلاقي از جمله كانت ،افلاطون ، ارسطو تأكيد بر مطلق بودن اخلاق دارند . مي گويند حكم اخلاقي حكمي است كه عقل انسان صادر مي كند و هيچ استثنايي براي خودش و ساير انسانها ندارد و قيد زماني هم ندارد مثل : عدالت ،راست گفتن و غيره كه هر انساني حكم ميكند به خوبي آنها در هر شرائط و زماني .
در مقابل بعضي تصريح مي كنندكه اخلاق نسبي است . در بين مكاتبي كه تصريح به نسبيت اخلاق مي كنند كساني هستند كه قائل به اصالت اجتماع هستند و اخلاق را يك پديده اجتماعي ميدانند و ملاك خير و شر اخلاقي را هم پسند و عدم پسند جامعه مي دانند . براي مثال :مطالبي را مي بينيم كه به نظر بعضي جوامع خوب و پسنديده است و بعضي جوامع همان كار را بد مي دانند . پس بر اساس روش تجربي بايد بگوئيم كه خوب و بد اخلاقي بر حسب جوامع  فرق مي كند و حتي ممكن است يك جامعه اي مي دانند . براي مثال مطالبي را مي بينيم كه به نظر بعضي جوامع در يك زماني چيزي را خوب بداند و در زمان ديگري بد بداند اينها ملتزمند كه اخلاق نسبي است .
ولي ما معتقديم قضاياي اخلاقي مطلق است در صورتي كه موضوعات ذاتي آنها شناخته شود اما اگر آنها را بصورت آراء محموده تلقي بين چنين موضوع و محمولي ، رابطه دقيق وجود ندارد .

مسئوليت

يكي ديگر از مسائلي كه درباره فلسفه اخلاق مطرح ميشود اين است كه آيا احكام اخلاقي دائر مدار مسئوليت است و يكي از عناصر قضاياي اخلاقي مسأله مسئوليت است يا نه ؟
مسئوليت انسان در مسائل اسلامي سه نوع است :
1. مسئوليت در مقابل وجدان خودش .
2. مسئوليت در مقابل اجتماع .
3. مسئوليت در مقابل خدا (تقريباً از مسلمات تلقي مي شود ) .
بدون شك با اعتقاد به خدا و اينكه خدا مالك همه چيز است حتي وجود ما و تمام آنچه در وجود ما و متعلق به ماست مفهوم مسئوليت جاي خودش را باز ميكند . در قرآن هم هست
« ولتسئلن يومئذعن النعيم » ، « وقفوهم النهم مسئولون » و سؤال يكي از معتقدات قطعي مسلمانان است كه در روز قيامت از مردم سؤال خواهد شد . پس مسئوليت انسان بر اساس اين مبناي اعتقادي است .
اگر خدا براي كساني حقوقي ، مالكيتي قائل شده باشد در پرتو مالكيت خدا و مسئوليتي كه در قبال خدا هست براي آنها هم نوعي مسئوليت تطفلي حاصل مي شود مانند انبياء يا مسئوليت انسان در مقابل پدر و مادر چون خدا فرموده ما مسئوليم .
پس نتيجه اينكه مفهوم مسئوليت در بينش توحيدي فقط در مقابل خدا اصالت دارد . ما يك مسئوليت واقعي بيشتر نداريم آن هم در مقابل خداست و اين هم بر خواسته از جهان بيني ماست نه مفهومي است ، اخلاقي . پس حقيقت مسئوليت در مقابل خداست ، بقيه ي مسئوليت ها در شعاع مسئوليت خدا شكل ميگيرد . استقلالي ندارد .
براي اين مسئوليت و تكليف الهي ثواب و عقابي هم در نظر گرفته مي شود .

رابطه اخلاق با دين

قبل از رنسانس در اروپا ، مفاهيم اخلاقي با ديني توأم بوده و مذهب مسيحيت بيشتر روي جنبه هاي اخلاقي تكيه مي كرده و دستورات اخلاقي را از كتاب مقدس استخراج و تبيين مي نموده . بعد از رنسانس آرام آرام گرايش مذهبي ضعيف شد و اين فكر هم بوجود آمد كه مي توان اخلاق را جدا از دين مطرح كرد و تدريجا‎‎‏‏ً اين فكر قوت گرفت تا در قرن هاي اخير رسماً اخلاق منهاي خدا را مطرح كردند كه البته با مخالفت هايي هم روبرو شد كه اخلاق بدون دين ، تحقق پيدا نمي كند .
آنچه مشترك بين همه ي اديان است اعتقاد به خداست . دستورات اخلاقي را بايد از دين گرفت ، يعني براي تعيين قواعد اخلاقي در موارد مختلف بايد به وحي استناد كرد . خير و شر اخلاقي از امر و نهي الهي بر مي خيزد و ما راهي براي شناختن آن نداريم جزء وحي . منشاء خير و شر اخلاقي اراده خداست پس بايد در مقام ثبوت ، معتقد به وجودخدا باشيم ، براي كشف مراد خدا هم باز بايد معتقد به دين باشيم .
بنابراين بين اخلاق و دين رابطه ناگسستني وجود دارد .

==============================================

فرستاده شده توسط: ساناز درمانکی فراهانی

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 21:49  توسط حمید رضا شیرازی مقدم  |